بررسی تأثیر متقابل شعر و جامعه بر یکدیگر

در آغاز بحث تاثیر شعر و جامعه بر یکدیگر جالب است که شعر از فریدون مشیری را باهم بخوانیم که آن را به بیانی شعر اخلاق روابط عمومی نامیده اند:

 

چه زيباست كه چون صبح

پيام ظفر آريم

گل سرخ، گل نور ز باغ سحر آريم

 چه زيباست چو خورشيد

درافشان و درخشان

ز افاق پر از نور جهان را خبر آريم

 همان گونه كه خورشيد بر اورنگ زر آيد

خرد را بستاييم و بر اورنگ زر آريم

 چه زيباست كه با مهر، دل از كينه بشوييم

چه نيكوست كه با عشق، گل از خار برآريم

 گذرگاه زمان را، سرافراز بپوييم

شب تار جهان را، فروغ از هنر آريم

 اگر تيغ ببارند، جز از مهر نگوييم

وگر تلخ بگويند، سخن از شكر آريم

 بياييد، بياييد، از اين عالم تاريك

"دل افروزتر از صبحجهاني دگر آريم 

آيا روابط عمومي، مديريت روابط عمومي، و هر آنچه در آن نهفته است، جز اينهاست؟! هرگز!

 زيبا، صبح، گل سرخ، گل نور، باغ سحر، خورشيد، درافشان، درخشان، پر از نور، خبر، خرد، ستايش، اورنگ زر، مهر، دل از كينه شستن، نيكو نگريستن، عشق، گل از خار برآوردن، سرافراز، فروغ از هنربر آوردن، مهر در برابر تيغ، شكر در برابر تلخي، بياييد، بياييد (مملو از پويش، جوشش، خروش، حركت، بالندگي، ما، هويت جآيا روابط عمومي، مديريت روابط عمومي، و هر آنچه در آن نهفته است، جز اينهاست؟! هرگز!

 

زيبا، صبح، گل سرخ، گل نور، باغ سحر، خورشيد، درافشان، درخشان، پر از نور، خبر، خرد، ستايش، اورنگ زر، مهر، دل از كينه شستن، نيكو نگريستن، عشق، گل از خار برآوردن، سرافراز، فروغ از هنربر آوردن، مهر در برابر تيغ، شكر در برابر تلخي، بياييد، بياييد (مملو از پويش، جوشش، خروش، حركت، بالندگي، ما، هويت جمعي)، دل افروز، جهاني ديگر.

***

شعر اجتماعي

بايد بدانيم که شعر اجتماعي يکي از شاخه هاي مهم شعري است و از اواخر دهۀ شصت تا به حال اين توجه و اهميت بدان بسيار بيشتر شده، شعر اجتماعي منجر به حرکت، تحول و پويايي در افراد جامعه مي گردد و مي تواند بنيانگر حرکات عظيمي باشد که اين به خودي خود بسيار حائز اهميت است. در قسمت دوم محمدکاظم کاظمي معتقد است، شعري که بتواند تأثيري شگرف بر روحيۀ افراد بگذارد بسيار مهم تر و برجسته تر از شعري است که تنها توجه ميليوني جامعۀ انساني را به خود جلب کند و در نهايت ثمره اي براي افراد نداشته باشد.

شعراجتماعی درهرزمان تابع شرايط مادی ومعنوی محيط واجتماع است وبايد در دو حوزه ارزيابی ونقد شود:

الف: حوزه ی نيازهای روانی مردم.

ب: حوزه ی نيازهای مادی مردم.

كه البته اغلب و تاحد زياد نيازهای مادی نسبت به نيازهای روانی مردم اثر بیشتری دارد، نقد اجتماعی به شکل های مختلف در ادبيات دری از زمانهای دور ديده می شود و شاعران دری موانع ومظالم اجتماعی را محكوم و انتقاد كرده اند. دراروپا قبل ازجنگ جهانی اول نقد اجتماعی درحوزه ی نيازهای مادی مردم، درآلمان توسط، كارل دراثرمشهور اوبنام «سرمايه»  انعكاس يافت وخشونت واسبتداد زورمندان و ملاکان را مستقیم و غیر مستقیم محكوم کرد كه نوع نقد اجتماعی به شيوه ی نوين در ادبيات شمرده می شود، كه بعداّ كار و شيوۀ وی را فريدريك انگلز در کارخود عملا توسعه داد و بعد ازجنگ جهانی اول روش كار هر دو ازطرف بعضی از نويسندگان استقبال شد و به اشكال مختلف راه خود را در ادبيات جهان باز کرد كه رفته رفته در ادبيات كشورهای مختلف نوع نقد اجتماعي بر غالب اّثار ادبی حكمفرما شد و ديگر انواع نقدها را تحت شعاع خود قرار داد، چنانچه در اّلمان گيورگ كايزر و برتولت برشت و درفرانسه  ژان پل سارتر و كامو به استبداد وابتذال به چشم نفرت وانكار نگاه می کنند و برای ادبيات نوع مسووليت و تعهد اجتماعی قايل ميشوند.

خدمت به اجتماع درهنر توسط بهترين نويسندگان مكتب رئاليسم مانند: چارلز ديكنز از انگلستان و تولستوی از روس در ادبيات بوجود اّمد كه بعداً توسط چخوف و ماكسيم گورگی به اوج خود رسيد.

درغرب دربين سالهای 1815-1850م  رمانتيسم اجتماعی كه بعداً شكل رئاليسم پيداكرد نيز سبب پيدايش شعر اجتماعی گشت. ويكتورهوگو با نوشتن مشهور ترين اثر خود «بينوايان» بهترين خدمت انسانی خود را درزمينه انجام داد.

بالزاك و ديگران كوشيدند تا شعر ايشان تصوير زنده ای از زندگی اجتماعی باشد، همچنان: شانفلوزی و مورژه نيز به زندگی اجتماعی و عرف و عادات مردم توجه داشتند وكوشيدند تا هنر را در خدمت اجتماع قرار دهند وگوشه هایی از زندگی مردم عصر خود را بامعایب و مفاسد اّن در اّثار ادبی انعكاس دهند.

شارل و ديگر شاعران پيرو مكتب سمبوليسم بدبين به زندگی بودند و به زندگی به نظر ترديد نگاه ميكردند، در باره ی قدرت وسرنوشت مردم وجبری بودن، آثار فراوان مطالعه كردند ونوشتند.

سمبوليسم ازگذشته های خيلی دور در ادبيات موجود بود. پنج توترا که پنج هزار سال قدامت تاریخی دارد و كليله ودمنه به زبان جانوران نوع از اثر سمبوليسم است.

درعصر معاصر شاعران از ترس حكمرانان سمبولهای زياد بكار ميبرند و بجای خيلی بد ميگويند كه: وضع جهان امروز سرخ است و يا ميگويند: همه جا سبز است، رنگ سرخ سمبول بدی و رنگ سبز سمبول اّرامی و سعادت است.

رفتار يك شخص هنر مند در اّثار وی كه توسط اوخلق شده يا ازمحيط زندگی گرفته شده و يا جنبه مورورثی دارد و نشان دهنده انگيزه ها و پاسخهای اكتسابی در زمينه انگيزه ها و عكس العملهای موروثی ميباشد وگاهی درخون ودرون خود بشر اّميخته است.

واما رئاليسم و شعر اجتماعی خيلی قبل ازغرب و از زمانهای دور درسرزمين اعراب با اّمدن دين مبين اسلام بوجود اّمد، پيغمبر اسلام بیهوده گویيهای شعر دوران جهالت را نفی كرد ومردم را از سرودن اشعار مبالغه اّميز وگمراه كننده منع فرمودند و به ( وقف هنر درراه خدمت به اجتماع) آنها را تشويق ساختند. گرچه شعر اجتماعی خيلی قبل ازاسلام و نهضتهای ادبی قرون هفده و هجده غرب در جوامع بشر دوره های اوليه زندگانی مردم به نوع ازانواع وجود داشت، نژادها وملل مختلف از اّغاز زندگی به اّن توجه داشتند واعمال نيك وبدانسان رابنام خير وشر ياد ميكردند، زشتی رااهريمن ونيكويی را يزدان ميگفتند.

الكساندر بلوك كه درابتدا شاعر عرفانی بود تحت تاثير سمبوليستها واقع گرديده بود رويه رئاليستی اختيار كرد و بلوك فراز و نشيب زندگی را دیده بود و درعالم اندوه و یاس مانند اغلب شاعران دوره خود و دیگر شاعران سمبولیست تصور میکرد که شاعر باید دور از لذایذ دنیوی و زندگی اجتماعی باشد، در عالم ملکوت به سیر ادامه دهد تا معجزه ای يابد كه زندگی مردم اجتماع و زمينيان را به بهشت مبدل سازد.

درافغانستان از اّغاز جنبش مشروطيت در اّثار شاعران مطالب ومضامين موْثر درمسايل فرهنگی، وطنی، سياسی، اجتماعی و ملی می توان یافت.

شعر اجتماعی الهام خود را از زندگی راستين توده ها ميگرد ودرپروسه تحرک حس حيات يك ملت نقش عمده بازی ميكند، شاعر اجتماعی در راه بهبود و به ميان اّوردن يك جامعه ی سالم و بانشاط در پرتو شوروشوق هنری، سليقه وخواسته های معقول ذوقی و ايدئولوژيكی طبقات مختلف اجتماع سير تكاملی مي پيمايد. شعر اجتماعی نشان دهنده و بیان كننده ی مصائب اجتماعی است و شاعر اّنهایی را كه درزير فشار و ناراحتی های زندگی بسرميرند، رهنمون ميشود، و چنين شاعر قابل ستايش وطرف احترام واعتماد همه اقشار ومليت های خُرد و بزرگ يك ملت واحد قرار ميگیرد و مجموعه اشعار چنين شاعر به گفته نويسندگان عرب ، دفتر حيات ناميده ميشود. شاعر حقيقی حالت و درد ديگران را درك ميكند، به عمق قلبها راه ميكشد واندوه درونی انسانها را به روی صفحه نقش میزند.

شعر اجتماعی بايد احساسات ، عواطف وانديشه ی افراد يك جامعه را در نظر گيرد، انعكاس دهنده اّرزوها وافكارعامه باشد، احتیاجات وضرورت های عصر معاصر را بيان دارد، موضوعات و رويدادهای محيطی و اجتماعی را درشعر وارد سازد، خواسته های برحق جوانان وطن را انتشار دهد و رازهای نهفته رابه مردم بشناساند. شهرت امروز يك شاعر نشانه دوام وپايداری فردا نيست و رواج كوتاه مدت شعر با اثر جاودانه تفاوت زياد دارد و ممكن است برخی ازاشعار زمانی چند رواج يابد ومشهور گردد، واما چندی بعد بدست فراموشی سپرده شود.

شعر و شاعری كه دردايره سود و زيان فردی محصور نباشد بعد ازگذشت قرون نيز ارزش خود راحفظ می کند. ديدگاه شاعر واقعی ازحدود محيط زيست جغرافيايی وجامعه كه او در اّن تولد وپرورش يافته فراتر است، و يك شاعر به معنی حقيقی اّن درمقابل جامعه بشری احساس مسووليت ميكند، خود را غمخوار و نوازشگر عالم انسانيت ميداند، درمغز و قلب اثر ميگذارد و از مسيركشف واقعيت ها و خيال به حقايق زندگی دست مي يابد.

بی تفاوتی وسطحی گرايی به مسير حقيقی زندگی وفاصله گرفتن از واقعيت و جلوگيری ازاظهار وبيان اّنچه كه است. گريز از تجسم واقعیات واعتماد نداشتن به واقعيت  كه كمبود و نبودن اّن دريك اثر هنری شاعر را از مسير صعودی بطرف سياهی و نقطه ی ايست ميكشد كه نقطه توقف یعنی مرگ شعر و ادب شاعر.

موفقيت شاعر وابسته به حفظ ميزان اعتدال در بين شاخصهای متعدد اشعار اوست گذشته ازين مايه وشالوده ی يك شعر خوب تجربه شاعر و چشم دید شاعر از واقعيتهای عينی است.

شاعر رسالتمند مفاهيم اجتماعی رابيان ميکند و مرز مشخص در بين دو صنف متضاد اجتماعی را در شعر نشان ميدهد و هويت خود را ازدست نميدهد، دچارتزلزل شخصيت نمی شود وسقوط نمی پذيرد و در نبرد ضد ظلم سكوت اختيار نميكند. شاعر واقعی باشخصيت استوار، مستقل وشكست ناپذيرو عزم راسخ به پيش ميرود، دربيان اّنچه كه است هر اس بخود راه نميدهد و بغرض خواسته های فردی خواسته های اجتماعی را ناديده نميگيرد.

خلیلی شاعر افغان از اّلودگيهايی محیط ناسالم واوضاع ناجور اجتماعی خشمگين است، روح غيور او بدی و نامردی را تحمل كرده نميتواند، او به اولاد وطن درس غيرت وفداكاری ميدهد و ميگويد:

ما باين فكركه تو غيرت دنيا گردی

بهر اسلاف وطن باعث احيا گردی

ما نگفتيم كه زنی تيشه تو درپای وطن

بكف خويش بزن سنگ به مينای وطن

 

بايد قبول كرد كه تحول فكری نيز دركار نيست وشاعر درباره ی حقوق و حدود انسانی و ترويج آزادي های فردی چنانچه لازم است سخنی به ميان نمی اّورد. فقط تاثيرات اّنرا درشعر انعكاس ميدهد و نماينده ی نسلی میشود كه اميد خود را از دست ميدهد.

تعامل جامعه و شاعر، تراز شعر جامعه

استاد محمدعلی بهمنی بر کتاب «شهد اما شوکران» ، گزینة غزل‌های اجتماعی به انتخاب و تحقیق و تألیف مهدی‌ مظفری ساوجی است، نقدی نوشته و در بخشی از آن آورده‌اند که: «تفاوت شعر اجتماعی با شعار اجتماعی در عصیان و خستگی است. شعر عصیان گویای حضور شاعر در عرصة زندگی و خستگی شعارشده، نشان بی‌حضوری است.»

شعر اجتماعی حدودی بسیار گسترده دارد و شامل سراسر روابط زندگی می‌شود. اما شعر اجتماعی اغلب متداعی آن نوع شعری است که از نظر ساختار معنوی، اندیشه و آرمانی اجتماعی به سود توده ارائه کرده‌اند... که نقد کاستی‌های کشور را در حوزة اندیشه و آرمان عاطفه و خیال خود مدنظر داشته‌اند البته لازم است که بعضی نکته‌ها، خاصه، برای جوان‌ترها افزوده شود شعر نیز برکنار و جدا از زمانه و تحولات اجتماعی نیست. بلکه شعر می‌تواند بیان تحول و یا سکون جمعی در قالب عاطفه، تخیل و اندیشه باشد.

اخوان شعر تغزلی زیبا و مشهوری دارد که جنبه‌های مستتر اعتراض را در خود دارد. شعر چنین شروع می‌شود:

لحظة دیدار نزدیک است

باز من دیوانه‌ام، مستم

باز می‌لرزد، دلم، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم...

حتی این شعر تغزلی فردی چون که زبان عشق یعنی وجه و تجربة مشترک و همگانی است، و چون که در تضاد با فرهنگ رایج و حاکم حکومتی قرار داشت، شعر اجتماعی محسوب می‌شد. به این دلیل که هر پدیده را در شرایط ویژة زمان و حتی مکان خویش می‌باید سنجید. فرهنگ حکومتی حکومت سابق که مبلغ مصرف‌گرایی بود، به جای عشق با همة بار عاطفی عظیم خود شهوت را تبلیغ می‌کرد؛ و زن نه موضوع عاطفه، که عروسک و ابزار دیده می‌شد. در چنان اوضاع، شعر مذکور اخوان، شعری تغزلی ـ فردی، و در عین حال شعر اجتماعی معترض نیز هست. همچنان که حضرت حافظ در تغزلی زیبا در اعتراض به باورهای حاکم و رایج دورة خود می‌سراید:

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست...

حافظ شعرهای شعاری و اجتماعی ضعیف نیز دارد. نظیر این شعر:

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

اما شعری چون:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

هم شاعرانگی و هم جنبة اجتماعی معترض و قدرتمند دارد. ساحت شعر، ساحت استعاره و کنایه است. حتی اگر به ظاهر، شاعر از خود بگوید در صورتی که این خود، فردیت رشدیافته باشد، بیان جماعت مظلوم است.

در روزگار معاصر نیز، تحلیل شعر اجتماعی به سبب تحرکات کم، کمابیش به همان نحو سابق است.

 

***

شعر و جامعه ی بشری

شعر، پديده اي است كه با همه افراد جامعه بشري سر و كار دارد و هر يك از اين افراد، بنا بر سطح فهم خود و انتظاري كه از شعر دارد، ميتواند تعريفي براي آن داشته باشد.

دكتر محمد رضا شفيعي كدكني شعر را چنين تعريف ميكند: "شعر گره خوردگي عاطفه و تخيّل است كه در زباني آهنگين شكل گرفته باشد." با اين تعريف، عناصر سازنده شعر، عاطفه، خيال، زبان، آهنگ و شكل هستند وكلام براي شعر بودن، بايد از همه اينها برخوردار باشد. اين تعريف ايشان، ساده و كاربردي است يعني با آن، به راحتي ميتوان عناصر شعر را شناخت و آثار شعري را محك زد.

جامعه بشري براي اين كه يك سخن برتر را به عنوان شعر بپذيرد، چنين خواستهايي از آن دارد:

     منطق گفتار، متفاوت با منطق عادي ما باشد.

     ساختار زباني متفاوتي در آن به كار رفته باشد.

     تناسبهايي از جهات مختلف در آن سخن حس شود.

     آن سخن، يك مجموعه نظام دار باشد به گونه اي كه خواننده خود را با يك اثر ادبي      متشكل روبه رو ببيند.

    گوينده از ايجاد آن سخن، هدف خاصي داشته باشد يعني آن بيان ويژه را براي تأثيري ويژه اختيار كرده باشد.

درهمه کشورها، ما نمونه های بارزی از کارکرد های اجتماعی شعر را سراغ داریم، در دهه های پسین سده نوزدهم زمانی که شعله های آتش جنگ جهانی اول از اروپا زبانه می کشید، شماری از شاعران و روشنفکران به کارکرد شعر اجتماعی پی بردند، پیامدهای جنگ و جنون فاجعه بار این جنگ را درشعر های شان منعکس کردند و نگاه جامعه اروپا را نسبت به جنگ تغییر دادند.

درشبه قاره هند زمانی که هژمونی برتانیا بر مردم حکومت می کرد و خودباوری مردم شبه قاره از بین می رفت، روشنفکر چون علامه اقبال، از زبان برنده شعر کمک گرفت و اجتماع خواب رفته شبه قاره را با سرودن سخن بیدار نمود.

نقش شعر در انقلاب ها و خیزش های مردمی، از بدیهی ترین مسایلی اند که در جریان تاریخ زندگی بشر رخ داده است. ازسویی، مفاهیمی که در قالب شعر مطرح می گردد، به دلیل جاذبه های زبانی و هنری که دارد به سرعت گسترش می یابد و در افکار عامه جا باز می کند. اما این شعراست که می تواند به صورت هدفمند، بار رسالت اجتماعی را به دوش بکشد و زمینه را برای تغییرات و تحولات اجتماعی هموار سازد.

***

تحلیل شعر آی آدم ها...

گاهی اوقات دوست داریم همه چیز را به سیاست و سیاست را به همه چیز ربط بدهیم. در هنر و ادبیّات دنبال جملات و صحنه هایی می گردیم که بتواند شعار و تبلیغ سیاسی خوبی برایمان باشد. این گونه است که جملات زیادی از دل اشعار در می آید و به سیاست و حکومت ربط داده می شود، در حالی که در منطق درونی خود آن اشعار چنین برداشت هایی نمی گنجد. یکی از این اشعار که مصرع ها و بیت هایی از آن، به ظاهر،  برازنده ی اندام فعالیت ها و شعارهای سیاسی است، شعر «آی آدمها» از نیما یوشیج است که برای تمییز معنای سطحی آن از معنای عمقی اش در اینجا  تحلیل می شود. ابتدا خود شعر را به دقت چند بار بخوانید:

 آی آدمها

 آی آدمها، که در ساحل نشسته شاد و خندانید،

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید،

آن زمان که مست هستند

از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوان را

تا توانایی بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ می بندید

بر کمرهاتان کمربند...

در چه هنگامی بگویم؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان.

آی آدمها که در ساحل بساط دلگشا دارید،

نان به سفره جامه تان بر تن،

یک نفر در آب می خواهد شما را

موج سنگین را به دست خسته می کوبد،

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده،

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون.

می کند زین آب ها بیرون

گاه سر، گه پا، آی آدمها!

او ز راه مرگ این کهنه جهان را باز می پاید،

می زند فریاد و اُمید کمک دارد.

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می کوبد به روی ساحل خاموش؛

پخش می گردد چنان مستی بجای اُفتاده. بس مدهوش

می رود، نعره زنان این بانگ باز از دور می آید،

آی آدمها!

و صدای باد هر دم دلگزاتر؛

در صدای باد بانگ او رها تر،

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها،

آی آدمها!

در این شعر مخاطبِ کسی که فریاد «آی آدمها» سر می دهد خود آدمها و مردم هستند؛ نه به عنوان  فرد فرد، بلکه به صورت یک مجموعه. انگار نجات کسی که دارد در آب دست و پا می زند کار فقط یک نفر نیست؛ همه ی آدمها با هم می توانند او را نجات دهند. نمی گوید یک نفر به فریادش برسد، وگر نه آن یک نفر می تواند خودش باشد. اگر یک نفر هم برای نجات او کافی است، چرا خودش این کار را نمی کند؟ برای این که آن یک نفری که دارد در آب جان می سپارد  می تواند خودش باشد. با دقت در شیوه ی استفاده ی نیما از زبان می توان به گوشه هایی از راز دل سخنگوی شعرش پی برد. کسی در آب، که مایع زندگی است، دارد جان می سپارد، آب که باید به او زندگی ببخشد، دارد جانش را می گیرد؛ یعنی زندگی برایش مرگ است و این از نظر ما و شاعرخلاف منطق، امّا امکان پذیر است که کسی برای  زندگی، زندگی اش را از دست بدهد. در زندگی است که آدم «دست و پای دائم میزند.» در شعر سیاسی معمولاً آن یک نفری که دارد غرق می شود نمادی برای غرق شدن مردمی است که افسرده و گرسنه  و برهنه اند، امّا عدم اتحادشاتن آنها را به جایی نمی رساند. در شعر سیاسی، شاعر به مردم حمله نمی کند برای این که آنها را مسئول اصلی شرایط موجود نمی داند، در عوض  آنها را دعوت به وحدت و تحریک به مقابله با عامل اصلی غرق شدن جامعه در فقر و فلاکت می کند. امّا، در شعر نیما آدمهایی که مخاطب او هستند، در ساحل شاد و خندانند. شعر نیما از حمله ی به این گونه آدمها فراتر نمی رود.

به دو جمله ی اول شعر او توجه کنید. هنگامی که کسی دارد غرق می شود، فردی که متوجه این حادثه می شود، خطاب به دیگران باید به طور طبیعی ابتدا بگوید «یک نفر دارد غرق می شود.» بعد وقتی که دیگران حادثه را جدّی نگرفته اند و به تفریح و زندگی خود مشغولند بگوید: «چرا نگاه می کنید و می خندید.» ولی نیما جمله ی «آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید» را مقدم بر خبر اصلی که جنبه ی حیاتی اش باید آن را مقدم قرار می داد می آورد. انگار خنده ها و سرخوشی ها و عادات دیگران موجب تلاطم دریای زندگی برای آن یک نفر است. (خودِ نیما خنده ی اغلب مردم را در همراهی آگاهانه یا ناآگاهانه شان  با مدافعان سرسخت شعر سنتی تجربه کرده بود.) در این شعر این آدمها، آگاهانه، امّا خندان و بی خیال، آن یک نفر را در آب رها کرده اند. چون در توصیف این دریا برای آنها واژه ی «می دانید» را استفاده کرده است.

«روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید»

 در دو مصرع بعدی حرف عجیبی می زند:

«آن زمان که مست هستند

از خیال دست یابیدن به دشمن»

این دشمنی که آدمها خیال می کنند در دست شان است و بر او غلبه کرده اند کیست؟ مست بودن در این جا بازگشتی است به همان شاد و خندان بودن در خط اوّل. پس همین در آب اُفتاده می تواند  اولین تصور ما از دشمنِ آدمها باشد. با این حرف خودِ این آدمها برخوردشان با او از حدّ یک تماشاچی فراتر می رود.  پیروزی بر این دشمن خیالی است برای این که دشمن را اشتباهی گرفته اند. چنانچه در خطوط بعدی هم نشان می دهد که آن دوست ناتوان را هم اشتباهی انتخاب کرده اند. در این مورد هم می گوید:

«آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوان را

تا توانایی بهتر را پدید آرید،»

او وحدت مردم را در مسیری غلط و در مبارزه ای می بیند که در آن دوست و دشمن و یا هدف اصلی و فرعی درست شناخته نشده اند. در نهایت، او انتظار دارد هنگامی که مردم کمر همت می بندند تا به هدفی برسند، آن هدف نباید واجب تر از نجات آدمی که دارد بیهوده جان می کَند تلقی شود. در مبارزه ی سیاسی کسی که جان می سپارد، «بیهوده» جان نمی کَند، و کسی که خود را قربانی می کند،قربانی شدنش چون به خاطر مردم است بیهوده نیست. امّا این بیهودگی مرگ و قربانی در این شعر به این خاطر است که انگار مردم خودشان دارند جان او را می گیرند و او را قربانی هدف دیگری می کنند. برخلاف اشعار سیاسی این دست دژخیم نیست که جان مبارز را می گیرد.

در خطوط بعدی، نیما دوباره به بساط دلگشا، نان سفره و جامه ی تن این آدمها حمله می کند. آدمهای مورد خطاب نیما نه افسرده از اوضاع و احوال هستند و نه گر سنه و نه پابرهنه. آیا کسی که در آب است از افسردگی، گرسنگی یا برهنگی دارد غرق می شود؟

شعر نیما چنین چیزی را نمی گوید، زیرا پیش از این رسیدن مردم به هدف و غلبه بر دشمن را تنها خیالی دانسته است. یعنی هدف او با هدف مردم، اگر منظورشان همین «بساط دلگشا، سفره ی نان و جامه ی تن» باشد، یکی نیست. از نظر مبارزان سیاسی، چه ایرادی دارد یک نفر جا نش را بدهد برای اینکه بقیه ی مردم و آدمها این ها را داشته باشند؟

این یک نفری که نیما ازش صحبت می کند،  مردم را خوب نمی بیند، و یا مردمِ خوب را نمی بیند. مردم سایه هایی هستند که از او خیلی دورند؛ این دوری به مسافت نیست، به درک موقعیت و وضعیت اوست. آدمها اگر دور باشند و نتوانند او را ببینند و نجات دهند، نمی توان بهشان خُرده گرفت، امّا ایرادی که شاعر به آنها می گیرد در این است که بهشان می گوید «روی ساحل آرام در کار تماشایید!»

در ادامه ی شعر، فریادِ یاری طلبی اوبه موجی تشبیه  می شود که با رسیدن به ساحل پخش و بی اثر می شود و مانند مستی بی حال همان جا بی هوش می اُفتد. او مست از خستگی است و مردم مست از سرخوشی! موج های او ساحل مردم و مردم ساحل را بیدار نمی کند و ساحل خاموش است، و موج خنده ی مردم، تلاطم دریا را بیشتر و بیشتر می کند. صدای باد، صدای خنده ی مردم است که «هر دم دلگزاتر» می شود، و بانگ او در آن گم می شود، و «باد» نماد بیهودگی فریاد اوست که کسی نمی شنود. امّا این بانگ چه از دور باشد و چه نزدیک، باز این نداها را به گوش شاعر می آورد، و شاعر هم سعی می کند آنها را به گوش آدمها برساند که«آی آدمها!»

 

***

بیان مشترک قرن ها، از سعدی تا نیما

شیخ اجل ، سعدی شیرازی ، می فرماید :

خواب نوشین بامداد رحیل

بازدارد پیاده را زسبیل 

سعدی این « خواب » را بلافاصله پس از آن « غفلت » نیاورده است ؛ و فقط به شعر نیاورده است .؛ شعری است حاصل یک حکایت در گلستان . و امٌا نیما به دنبال همان شعر ، بدون توسٌل به نثر و بی هیچ فاصله ای می سراید :

نگران ما استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

و یا

سعدی شیرازی می گوید :

با سیه دل چه سود گفتن وعظ

نرود میخ آهنین در سنگ

... و نیما می سراید :

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می شکند

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتن

و به جان دادمش آب


منابع:

http://rezanooshmand.blogfa.com/

یوشیج، نیما؛ گزیده اشعار نیما یوشیج، با مقدمه و انتخاب یدالله جلالی پندری؛ چاپ نهم، انتشارات مروارید 1388.

http://shereno.ir/

http://sherenab.ir/

آثار استاد شفیعی کدکنی